خرید بک لینک
شه بچه ای باید کو مشتری لعل بود نادره ای باید کو بهر تو غمخواره شود بشنو از قل خدا هست زمین مهد شما گر نبود طفل چرا بسته گهواره شود چون بجهی از غضبش دامن حلمش بکشی آتش سوزنده تو را لطف و کرم باره شود گردش این سایه من سخره خورشید حق است نی چو منجم که دلش سخره استاره شود 545 بی تو به سر می نشود با دگری می نشود هر چه کنم عشق بیان بی جگری می نشود اشک دوان هر سحری از دلم آرد خبری هیچ کسی را ز دلم خود خبری می نشود یک سر مو از غم تو نیست که اندر تن من آب حیاتی ندهد یا گهری می نشود ای غم تو راحت جان چیستت این جمله فغان تا بزنم بانگ و فغان خود حشری می نشود میل تو سوی حشرست پیشه تو شور و شرست بی ره و رای تو شها رهگذری می نشود چیست حشر از خود خود رفتن جان ها به سفر مرغ چو در بیضه خود بال و پری می نشود بیست چو خورشید اگر تابد اندر شب من تا تو قدم درننهی خود سحری می نشود دانه دل کاشته ای زیر چنین آب و گلی تا به بهارت نرسد او شجری می نشود در غزلم جبر و قدر هست از این دو بگذر زانک از این بحث بجز شور و شری می نشود 546 هین سخن تازه بگو تا دو جهان تازه شود وارهد از حد جهان بی حد و اندازه شود خاک سیه بر سر او کز دم تو تازه نشد یا همگی رنگ شود یا همه آوازه شود هر کی شدت حلقه در زود برد حقه زر خاصه که در باز کنی محرم دروازه شود آب چه دانست که او گوهر گوینده شود خاک چه دانست که او غمزه غمازه شود روی کسی سرخ نشد بی مدد لعل لبت بی تو اگر سرخ بود از اثر غازه شود ناقه صالح چو ز که زاد یقین گشت مرا کوه پی مژده تو اشتر جمازه شود راز نهان دار و خمش ور خمشی تلخ بود آنچ جگرسوزه بود باز جگرسازه شود 547 سجده کنم پیشکش آن قد و بالا چه شود دیده کنم پیشکش آن دل بینا چه شود باده او را نخورم ور نخورم پس کی خورد گر بخورم نقد و نیندیشم فردا چه شود باده او همدل من بام فلک منزل من گر بگشایم پر خود برپرم آن جا چه شود دل نشناسم چه بود جان و بدن تا برود غم نخورم غم نخورم غم نخورم تا چه شود 548 چشم تو ناز می کند ناز جهان تو را رسد حسن و نمک تو را بود ناز دگر که را رسد چشم تو ناز می کند لعل تو داد می دهد کشتن و حشر بندگان لاجرم از خدا رسد چشم کشید خنجری لعل نمود شکری بو که میان کش مکش هدیه به آشنا رسد سلطنتست و سروری خوبی و بنده پروری و آنچ بگفت ناید آن کز تو به جان عطا رسد نطق عطاردانه ام مستی بی کرانه ام گر نبود ز خوان تو راتبه از کجا رسد چرخ سجود می کند خرقه کبود می کند چرخ زنان چو صوفیان چونک ز تو صلا رسد جز تو خلیفه خدا کیست بگو به دور ما سجده کند ملک تو را چون ملک از سما رسد دولت خاکیان نگر کز ملکند پاکتر پرورش این چنین بود کز بر شاه ما رسد سر مکش از چنین سری کآید تاج از آن سرش کبر مکن بر آن کسی کز سوی کبریا رسد نقد الست می رسد دست به دست می رسد زود بکن بلی بلی ور نکنی بلا رسد من که خریده ویم پرده دریده ویم رگ به رگ مرا از او لطف جدا جدا رسد گر به تمام مستمی راز غمش بگفتمی گفت تمام چون شکر زان مه خوش لقا رسد

برچسب: نویسنده: zahra تاريخ: يکشنبه 5 خرداد 1392 ساعت: 10:53

فتحوا العیون بطیبه و نسیمه سکروا به فاذا هم بملاح صاروا سکاری نحو باب ملیکنا ملک الملوک و روحهم کریاح ملک البصیره شمس دین سیدی ظلنا به ذی عزه مرتاح هاتوا من التبریز من صهبائهم من مازح متروق وشاح 522 ماه دیدم شد مرا سودای چرخ آن مهی نی کو بود بالای چرخ تو ز چرخی با تو می گویم ز چرخ ور نه این خورشید را چه جای چرخ زهره را دیدم همی زد چنگ دوش ای همه چون دوش ما شب های چرخ جان من با اختران آسمان رقص رقصان گشته در پهنای چرخ در فراق آفتاب جان ببین از شفق پرخون شده سیمای چرخ سر فروکن یک دمی از بام چرخ تا زنم من چرخ ها در پای چرخ سنگ از خورشید شد یاقوت و لعل چشم از خورشید شد بینای چرخ ماه خود بر آسمان دیگرست عکس آن ماهست در دریای چرخ 523 ای بی وفا جانی که او بر ذوالوفا عاشق نشد قهر خدا باشد که بر لطف خدا عاشق نشد چون کرد بر عالم گذر سلطان مازاغ الصبر نقشی بدید آخر که او بر نقش ها عاشق نشد جانی کجا باشد که او بر اصل جان مفتون نشد آهن کجا باشد که بر آهن ربا عاشق نشد من بر در این شهر دی بشنیدم از جمع پری خانه ش بده بادا که او بر شهر ما عاشق نشد ای وای آن ماهی که او پیوسته بر خشکی فتد ای وای آن مسی که او بر کیمیا عاشق نشد بسته بود راه اجل نبود خلاصش معتجل هم عیش را لایق نبد هم مرگ را عاشق نشد 524 بی گاه شد بی گاه شد خورشید اندر چاه شد خورشید جان عاشقان در خلوت الله شد روزیست اندر شب نهان ترکی میان هندوان شب ترک تازی ها بکن کان ترک در خرگاه شد گر بو بری زین روشنی آتش به خواب اندرزنی کز شب روی و بندگی زهره حریف ماه شد ما شب گریزان و دوان و اندر پی ما زنگیان زیرا که ما بردیم زر تا پاسبان آگاه شد ما شب روی آموخته صد پاسبان را سوخته رخ ها چو شمع افروخته کان بیذق ما شاه شد ای شاد آن فرخ رخی کو رخ بدان رخ آورد ای کر و فر آن دلی کو سوی آن دلخواه شد آن کیست اندر راه دل کو را نباشد آه دل کار آن کسی دارد که او غرقابه آن آه شد چون غرق دریا می شود دریاش بر سر می نهد چون یوسف چاهی که او از چاه سوی جاه شد گویند اصل آدمی خاکست و خاکی می شود کی خاک گردد آن کسی کو خاک این درگاه شد یک سان نماید کشت ها تا وقت خرمن دررسد نیمیش مغز نغز شد وان نیم دیگر کاه شد 525 بی گاه شد بی گاه شد خورشید اندر چاه شد خیزید ای خوش طالعان وقت طلوع ماه شد ساقی به سوی جام رو ای پاسبان بر بام رو ای جان بی آرام رو کان یار خلوت خواه شد اشکی که چشم افروختی صبری که خرمن سوختی عقلی که راه آموختی در نیم شب گمراه شد جان های باطن روشنان شب را به دل روشن کنان هندوی شب نعره زنان کان ترک در خرگاه شد باشد ز بازی های خوش بی ذوق رود فرزین شود در سایه فرخ رخی بیدق برفت و شاه شد شب روح ها واصل شود مقصودها حاصل شود چون روز روشن دل شود هر کو ز شب آگاه شد ای روز چون حشری مگر وی شب شب قدری مگر یا چون درخت موسیی کو مظهر الله شد شب ماه خرمن می کند ای روز زین بر گاو نه بنگر که راه کهکشان از سنبله پرکاه شد

برچسب: نویسنده: zahra تاريخ: شنبه 4 خرداد 1392 ساعت: 21:37

صفحه بندی